این روزا، پدرا و مادرایی که بچه مدرسه ای دارند، دنبال کتاب و دفتر و مداد تراش و پاک کن و... تو مغازه های لوازم التحریری، جولان میدن. چند روز پیش با اهل منزل رفته بودیم بازار. حال و هوای جالب اول مهر که از الان میشه بوش رو حس کرد، من رو کشوند به داخل این جورمغازه ها.

بوی کتاب های نو رو خیلی دوست دارم. یاد اون روزایی میفتم که تو مدرسه، پشت میزای سه نفره، نشسته بودیم و منتظر کتاب بودیم. اون سالها، معمولا اوایل سال کتاب نداشتیم. روزای اول، مدیر از بچه ها پول کتابها رو میگرفت و بعد از چند هفته کتابا میرسید.

   وقتی کتابها وارد مدرسه میشد یه حال و هوای عجیبی بود، همش منتظر بودیم کی  توزیع میشن. بین بچه ها ول وله راه می افتاد، گاهی یه کتاب روکه میگرفتی، میدیدی، تو سفرش از تهران تا اینجا، زوارش در رفته و کج و کولاجه. حسابی خلقت تنگ میشد. با توجه به شلاق مدیر، جرات اعتراض هم نداشتی. فوقش میومدی خونه و سرتو رو زانوی ننت میذاشتی و با اشک هایی که از ته وجودت میومد به ننت میگفتی: مامان با این کتاب داغون و آش و لاش، امسال انگیزه ای واسه درس خوندن ندارم. بعد مامانت میگفت: می خوای خودم بیام مدرست. یهو از جا میپریدیو اشکاتو پاک میکردی وبا یادی از ترکه ی آب خورده ی انار مدیر، میگفتی: ننه. یه وقت نیای مدرسه. الان انگیزم برگشت.

   الانم گاهی لای کتابهای نو رو باز میکنم و بو می کشم. همیشه این بو رو دوست داشتم و دارم.

  تو مغازه، به این چیزا فکر میکردم و غرق در افکار خودم بودم. با صدای بچه های امروزی، تو یه کتاب فروشی    مدرن، پر از کتابهای جور واجور، از افکارم ، پرت شدم بیرون. رفتم به سمت قفسه های کتاب. معمولا وقتی می خوام یه کتاب بخرم اول کتاب رو بر میدارم و بعد از چک کردن قیمتش، اگه توان خریدشو داشتم، مشغول ورق زدن میشم، اگه به درد بخور بود می خرم. با توجه به قیمت ها، اون شب، فقط کتابها رو بر می داشتم، پشت جلد رو نگاه میکردم و میذاشتم سر جاش. اگه کسی در اون وضعیت منو میدید، حتما به صاحب مغازه خبر میداد که یه دیونه تو مغازس.

   اون شب با خودم فکر کردم: کتاب یه کالای تجاریه که تاجرا میتونن بخرن. واسه همینم اگه خونه ی یه معلم بری، زیاد کتاب پیدا نمیکنی، اما اکثر پولدارا، خونه هاشونو با قفسه های پر از کتاب، تزئین میکنن.

   در حالی که مشغول نگاه کردن پشت کتابا بودم، پسری حدودا دوازده ساله، از قسمت لوازم التحریر، دوید به سمت قفسه های کتاب. هنوز به قفسه ها نرسیده بود که مادرش با حالتی عاقلانه و موشکافانه، به سرعت دست پسرش رو کشید و در حالی که به چشمان متعجب من خیره شده بود، گفت: بیا اینور، اونجا چیزی نیست، بدرد نمیخوره، همش کتابه.

   پسرک، با نگاهی متفکرانه، راهش رو به سمت قفسه های اسباب بازی کج کرد. حتما موقع رفتن به سمت اسباب بازی ها با خودش فکر میکرد: این مرده دیونس، یه ساعت جایی راه میره که به درد نمی خوره و همش کتابه. اه اه همش کتابه. اه اه اه چقدر کتاب اه اه اه اه اه اه .........

با خودم گفتم: اینجا همه فک می کنن من دیونم. بهتره تا به تیمارستان زنگ نزدن در رم.

منبع : وبلاگ مدرسه